دریا موجه کاکا

شب تا صبح همه‌اش در فکر دریا بود؛

دریا موجه کاکا

شب تا صبح همه‌اش در فکر دریا بود؛

سلام خوش آمدید

می‌دانم‌ که بدنم مثل قبل دیگر مقاوم نیست. مدام با خود کلنجار می‌روم چونکه ورزش را رها کرده‌ای، یا شاید هم بخاطر رفت و آمدهایی باشد که طی این یکسال داشتی و بدون توجه به بدنت فقط از او خواستی که هر روز کله سحر سوار بر اتوبوس شود و تو را به تبریز برساند و تا شب به نیمه نرسیده دوباره تو را به اتاق و رختخوابت برساند. چه می‌دانم!

با وجود سرمی که پرستار امروز در رگهایم خالی کرد باز هم به وقت راه رفتن زیر پاهایم خالی می‌شود، دستانم می‌لرزند و بیشتر روز را خواب بودم.

+ پنجشنبه‌ای که گذشت، با همین ویروسِ نشسته در جان تا حوزه امتحانات کنکور دکتری رفتم. سوالات زبان و استعداد را با بی‌حوصلگی پاسخ دادم و الان پشیمانم. در مورد سوالات اختصاصی ماجرا فرق می‌کرد، اوضاع بهتر بود. سوالاتی که مربوط به فلسفه می‌شد را به صدقه‌سری تدریس این ترم دکتر کاف‌. میم توانستم پاسخ دهم. برایِ باقیِ سوالاتِ دیگر هم متوسل به اندوخته‌های سالها قبل شدم. نتیجه اگر به قبولی ختم شود که خوشحال می‌شوم، ولی اگر قبول نشوم بعد از دفاعِ پایان‌نامه تصمیم دارم دوباره برای کنکور بخوانم. راستش زحمتِ شش ماه درس خواندن را با کمالِ میل به جان می‌خرم تا اینکه بخواهم از سهمیه استعدادهای درخشان استفاده کنم! احساس می‌کنم توی این سهمیه هم حق‌هایی را ناحق می‌کنند. همین قبل از ترم بود که خبر رسید دانشکده زیر سرش شخصی را در نظر دارد تا از سهمیه استعداد درخشان برایِ آقای قاف.عین استفاده کنند و بدون داشتنِ حتی یک مقاله و بدون هیچ زحمتی برود و بشود دانشجویِ دکتری :). همین مورد مرا قلقلکم می‌دهد که سرِ حرفِ استاد ف بمانم و عقب نکشم و مقالات بیشتری بنویسم تا بشوم کابوسِ آقایِ پارتی‌دارِ دانشگاه‌مان...

- ۸ اسفند ۴۰۳

  • Darya

حالِ آباجی خوب نیست و از این اتفاق فقط من و -بابا- اطلاع داریم‌. دیدنِ حالِ آباجی از یک طرف، غمی که توی چشمهای بابا نشسته از طرف دیگر نفسم را بند آورده. هر لحظه ممکن است با کوچکترین بهانه تمامِ این بغض را فریاد بزنم. اما سر کی؟ آی امان از تو دنیا. امان از تو که انقدر سخت و نامهربانی.

- ۲۲ بهمن ۴۰۳

  • Darya

چند روز است دارم دمِ گوشِ خودم می خوانم که بیا و قبل از اینکه سال نو شود، تو خودت را نو کن. مثلا این سیگار کوفتی را کنار بگذار. مقاله هایت را با انگیزه بیشتری بنویس، برای استخدامی با جدیت بیشتری بخوان، مسواک زدن شبانه را نپیچان، برای رفتن به باشگاهِ سر کوچه بهانه نتراش، آدمها را بیشتر دوست داشته باش، افتاده تر شو، مهربان تر... اما تا می آیم که سر به راه شوم، نمی گذارندم. بی عدالتی و ناحق کردن دلم را می رنجاند و وقتی از آدمها دلگیر می شوم زورم فقط به جسم و روانِ خودم می رسد. دیشب که داشتم سیگار دود می کردم دلم برای دندانهای سفید و مرتبم می سوخت. یاد روزهایی افتادم که وقتی غصه به دلم می نشست از خانه بیرون میزدم و یکساعت بی وقفه می دویدم. دویدن شده بود راه چاره ام. اینطوری همه چیز را به فراموشی می سپردم. اما حالا چی؟ روی صندلی نشسته ام و صدای نفسهایم شبیه به سوتی شده که آدمی در انتهایِ کوچه سکوتِ شب را می شکند.

+ این -منی- که این روزها در من زندگی می کند را نمی شناسم. امیدوارم هر چه زودتر خودِ واقعی ام را پیدا کنم و نجاتش بدهم.

-  13 بهمن 403

  • Darya

آخرِ ترم شد و من با یک خروار استرس به نوشتن پناه آوردم. دو_سا_لانه سر_امیک را از دست دادم. چون درگیر نوشتنِ مقاله بودم. کارهای کارگاهی‌ام را انجام ندادم، چون درگیرِ نوشتنِ مقاله بودم. باشگاه تعطیل شد و اضافه وزن آوردم، چون درگیرِ نوشتنِ مقاله بودم. با آقایِ راسل بحث کردم، چون درگیرِ نوشتن مقاله بودم و اعصابم را به طور کلی از دست داده بودم. حالا اگر از من بپرسند که مقاله ارزشش را داشت؟ می‌گویم خیر. آن هم نوشتنِ مقاله برایِ نشریه‌های داخلی؟ حقیقتا ارزشش را نداشت و ندارد.

بعد از چهارماه انتظار، چهارشنبه، سردبیر نشریه از خواب زمستانی‌اش بیدار شده و یادش آمده که باید جوابِ ما را بدهد. عالیجناب در یک ایمیل نوشته‌اند که؛ موضوعِ شما با نشریه‌ی ما همخوانی ندارد! به همین راحتی عذرمان را خواستند. ما هم گفتیم خیلی دلتان بخواهد و رفتیم مقاله را برای نشریه‌ی دیگری ارسال کردیم.

+ دیشب، بالاخره مقاله‌ای که ۹ماه برایَ‌ش زحمت کشیده بودم را برای نشریه دانشگاه ه.ن.ر تهران ارسال کردم. امیدوارم حرفشان حرف باشد و تکلیف را طی ده روز مشخص کنند.

+ حدود سه‌هفته پیش، سرما خوردم. تا شب از راه می‌رسید، سرفه‌هایم به طرز عجیبی شروع می‌شد. انگار که مثلا ویروس توی بدنم، آمارِ زمان را داشته باشد و بداند کی خورشید به پشت کوه می‌رود، آن‌وقت حمله می‌کرد. استخوان درد و سرفه. امانم را برید. به دکتر پناه بردم. گوشی‌اش را گذاشت در پُشت قفسه سینه‌ام، خواست که نفس عمیقی بکشم، کشیدم، اما عُمقی نداشت و به سرفه افتادم. دکتر سَری تکان داد. بعد یک نگاه به راسل کرد و یک نگاه به من و با احتیاط کامل پرسید بویِ سیگار اذیتت نمی‌کند؟ من هم توی چشمهایِ دکتر خیره شدم و به جایِ اینکه بگویم سه سال است که سیگار دود می‌کنم، گفتم خیر آقای دکتر! 

به هر حال نسخه‌اَم را پیچید و گفت اگر سرفه‌هایت ماند، حتما دوباره مراجعه کن. داروهایِ تجویز شده تمام شدند و سرفه‌هایم تمام نشد. دیشب احساس خفگی می‌کردم. توی همان حال قول دادم دیگر سیگار دود نکنم. امروز تا ظهر هم سَرِ قولم ماندم، اما حوالیِ ساعت ۱۳، توی هوایِ مِه آلود آتش به جانِ خودم و سیگار زدم.

+ بیست‌و‌نهم دی اولین امتحان این ترم است. امروز تمامِ وقتم را خرجِ گوش دادن به ویس‌های استاد کردم. ارشد هم تمام شد و عبرت نشد که جزوه را قبل از امتحانات کامل کنم تا یک هفته مانده به امتحان اینطور خودم را آزار ندهم‌.

+ دیشب با خواهرِ راسل صحبت کردم و گفتم ما می‌خواهیم خودمان را به جشنِ "آگِر نوروزی" مریوان برسانیم. اگر شما هم می‌خواهید بشتابید. فعلا همه موافقت کرده‌اند، امیدوارم پایِ حرفشان بمانند.

+ و در آخر ایمان بیاوریم به نوشتن... که تنها راهِ خلاصی از هر غم و غصه و استرسی‌ست.

- ۲۳ دیماه ۴۰۳

 

  • Darya
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • Darya

تا همین الان که به قولِ بعضی‌ها اندازه‌ی یک خرس گنده سن دارم، هر وقت که دلم می‌گیرد، یا چه می‌دانم کسی انگشتش را جا کرده باشد تویِ دلم و آن را خراشیده باشد، یا که دلتنگی امانم را بریده باشد، می‌روم روی بازوهایِ بابا سَر می‌گذارم. من تا مدتها مثل همان دختربچه‌ی کم سن و سال خیال می‌کردم که بازوهایِ بابا از همه چیز تویِ این دنیا قوی‌تر است. تا اینکه یک روز دنیا زورش را نشانم داد. خُب راستش آدم وقتی عزیزی را از دست می‌دهد، [بیشتر از همیشه می‌ترسد]. انگار فهمیده باشد که دنیا شوخی ندارد و زورش از زورِ بازوهایِ بابا هم بیشتر است، برایِ همین ترس می‌آید و هم‌خانه‌ات می‌شود. حواست جمع می‌شود که قدرِ آدمها را بیشتر بدانی، فرقی هم نمی‌کند آن آدم پدرت باشد یا هفت پشت غریبه. لااقل برایِ من اینطور بوده و هست.

این هم روزگاری‌ست که دلِ من برایم ساخته!

- ۲۳ آذرماه ۴۰۳

  • Darya

 

دوباره دوشنبه شد. ساعت ۵ صبح اتوبوس حرکت کرد. همه‌جا تاریک بود. توی گوشم صدایِ زخمه‌هایِ سه‌تاری پیچیده بود و چشمم به تاریکی جاده بود. امروز طلوع را از پشت همان شیشه‌ی بخار گرفته‌ی اتوبوس دیدم. هفته‌ی گذشته هنوز درخت‌ها نتوانسته بودند از برگهایِ زرد و قرمز و نارنجی‌شان دل بِکنَند. اما امروز، تمامِ درخت‌ها خالی از برگ شده‌ بودند‌. انگار که دیشب کسی تمامِ برگهایشان را به غارت برده بود. دسته‌ کلاغ‌هایی رویِ شاخه‌هایِ درختی جا خوش کرده‌ بودند. می‌توانستم صدایشان را بشنوم. صدایِ کلاغ‌ها زوزه‌ی بادهایِ سرد خراسان را به یادم می‌آورد. آسمانِ امروز کبود بود. یعنی چند روزی می‌شد که آسمان چندتا اَبرِ سیاهِ گنده را بغل کرده بود و خیال باریدن نداشت. اما امروز بالاخره باران هم بارید. باران بارید و من به یاد آوردم امروز سیصدوشصت‌و‌پنجمین روزی‌ست که ننه‌زری چشمهایش را بسته و دیگر باورم شده که خیالِ آمدن ندارد و من تنها به همین دلخوشم که وقتی هنوز ننه به آن راهِ دور سفر نکرده بود، به او گفته بودم چقدر دوستش دارم. دستهایش را بوسیده بودم. توی بیمارستان وقتی می‌گفت پایم درد می‌کند، روسری‌اش را دورِ پایش بستم و پیشانی‌اش را بوسیدم. هر وقت که به خراسان می‌رفتم، وقت کم بود ولی یک شب را در کنارش، زیرِ همان سقفِ چوبی خانه‌اش می‌خوابیدم. صبح برایَش چایی دم می‌کردم، با هم صبحانه می‌خوردیم و دستی به رویِ خانه‌اش می‌کشیدم. دلم به همین فکرها و خیال‌هاست که نبودَش را آرام گرفته.

- ۵ آذرماه ۴۰۳
- ساعت ۲۱:۵۸
- شبی که آسمان بی‌قرار بود و می‌بارید.

  • Darya

از دیشب تا همین الان صدای آقای اخوان توی گوشهامه که میگه:

«کسی اینجاست؟
هَلا! من با شمایم ، های!... می پرسم کسی اینجاست؟
کسی اینجا پیام آورد؟
نگاهی، یا که لبخندی؟
فشار گرم دست دوست مانندی
؟»

- چاووشی، از دفتر شعر زمستان.

- مهدی اخوان ثالث.

  • Darya

می‌دانی؟! توی زندگی هر وقت پر از حرفهای ناگفته شدم، یک دفعه تمام حرفها توی چشمهایم جمع شدند، بعد روی گونه‌هایم سُر خوردند. دیدم اینجوری دلم سبک‌تر می‌شود. دردم قابل تحمل‌تر می‌شود. ولی خیلی‌ها را دیده‌ام به دخترهایی که اشکشان دم مشکشان هست خُرده می‌گیرند. کاش خرده نگیرند. گریه باعث می‌شود از خیلی فکرهای وحشتناک‌تر خلاص شوند. کاش فکر نکنند هرکس که گریه می‌کند آدم ضعیفی‌ست. نیستند. ضعیف نیستند. فقط دلشان تابِ شنیدن خیلی حرفها را ندارد. تصورشان از آدمها و دنیا چیز دیگری بوده، اما اشتباه کرده‌اند. شاید به اشتباه خودشان می‌گریند نه بخاطر ضعف و یا احساس ترحمی که تصور می‌کنید. 

تصمیم بر این نبود که توی وبلاگ مطلبی رمزدار باشد. راستش فقط دلم نمی‌خواست هر بار که صفحه -دریا- باز می‌شود، محتویات بعضی پُستها را ببینم. اگر کسی رمز خواست اطلاع دهد.

- ۳ آبانماه ۱۴۰۳

- ساعت ۱۰:۳۹

  • Darya
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • Darya