نتایج دکتری اعلام شد و من خیلی خوشحالم... چون بابا خندید. و من قبلا گفته بودم - خندههایِ بابا - را بیشتر از هر چیزی توی این دنیا دوست دارم.
- ۲۳ مرداد ۴۰۴
نتایج دکتری اعلام شد و من خیلی خوشحالم... چون بابا خندید. و من قبلا گفته بودم - خندههایِ بابا - را بیشتر از هر چیزی توی این دنیا دوست دارم.
- ۲۳ مرداد ۴۰۴
میدانم که بدنم مثل قبل دیگر مقاوم نیست. مدام با خود کلنجار میروم چونکه ورزش را رها کردهای، یا شاید هم بخاطر رفت و آمدهایی باشد که طی این یکسال داشتی و بدون توجه به بدنت فقط از او خواستی که هر روز کله سحر سوار بر اتوبوس شود و تو را به تبریز برساند و تا شب به نیمه نرسیده دوباره تو را به اتاق و رختخوابت برساند. چه میدانم!
با وجود سرمی که پرستار امروز در رگهایم خالی کرد باز هم به وقت راه رفتن زیر پاهایم خالی میشود، دستانم میلرزند و بیشتر روز را خواب بودم.
+ پنجشنبهای که گذشت، با همین ویروسِ نشسته در جان تا حوزه امتحانات کنکور دکتری رفتم. سوالات زبان و استعداد را با بیحوصلگی پاسخ دادم و الان پشیمانم. در مورد سوالات اختصاصی ماجرا فرق میکرد، اوضاع بهتر بود. سوالاتی که مربوط به فلسفه میشد را به صدقهسری تدریس این ترم دکتر کاف. میم توانستم پاسخ دهم. برایِ باقیِ سوالاتِ دیگر هم متوسل به اندوختههای سالها قبل شدم. نتیجه اگر به قبولی ختم شود که خوشحال میشوم، ولی اگر قبول نشوم بعد از دفاعِ پایاننامه تصمیم دارم دوباره برای کنکور بخوانم.
- ۸ اسفند ۴۰۳
"گنجِ رنج"
روزی که داشتم برایِ کنکورِ ارشد خودم رو آماده میکردم، هیچ چیز سرِ جایِ خودش نبود. اما به خودم قول داده بودم که باید همین امسال قبول بشم. 🌱. و حالا همونی شد که میخواستم.
- ۱۲ شهریور ۴۰۲
روزهای اولی که شروع کردم به خواندن، -نتیجه- برای من -خیلی- اهمیت داشت. کتابها را که ورق زدم دیدم نهخیر! دهسال فاصله از درس، کارِ خودش را با این حافظه کرده. خواستم کلا قیدش را بزنم. اگر تاریخ، فرهنگ و ادبیات ایران و جهان را میبستم، نقدادبی میماند. عرفان میماند. خواص مواد میماند. پَنجاهوسه روز برایِ این حجم از مطالب کم بود. روحیهام را باختم. نشان به این نشان که دو صفحه درس میخواندم و باقیروز را رو به پنجره و درختِ پیر مینشستم و آوازهای قمرالملوک وزیری و تاجاصفهانی گوش میدادم. باید بگویم که این ۵۳روز هیچ لذتی را نتوانستم تجربه کنم. انگار همهی دیوارهایِ خانه به صدا در آمده بودند و میگفتند "مرگان، بخوان لطفا". یا بارها حس میکردم بانو قمرالملوک هم یک جاهایی دست از آواز میکشد و میگوید؛ "لطفا ادامه بده مرگان". خلاصه این چند روز من بودم و حسی که میگفت -باید- بخوانی. و من هم خواندم. حالا تا یکساعت دیگر کنکور شروع میشود و من عمیقا احساسِ رضایت دارم. نه بخاطر اینکه تمامِ مطالب را جمعوجور کردهام و خواندهام، نه! فقط به این خاطر که با تمامِ اتفاقاتی که این مدت افتاد -ادامه دادم-.
۱۱ اسفندماه ۴۰۱- ساعت ۱۳:۳۵
امروز می شود روز پنجمی که دویدن را شروع کردهام. از حالم اگر بخواهم بنویسم، باید بگویم روحیهام را بدست آوردهام. کمتر غر میزنم، تمرکزم بیشتر شده، شبها راحت و بدون فکر میخوابم، استرسی که برای بلاتکلیفی کارِ پَرآو داشتم هم قابل کنترل شده و از همه مهمتر مهربانتر شدهام :) .
اما باید اعتراف کنم سحرخیزی شش صبح هنوز خیلی سخت است، ولی ساعت که زنگ میخورد خودم را به وعدهی نسیمِ خنک صبح و یک خیابان خالی از آدم و دیدنِ پرتوهای نور از لابهلایِ درختان فریب میدهم و از این فریبِ شیرین صبحگاهی بسیار خوشحالم.
وقتی میگویم فریبِ شیرین، به معنای واقعی شیرین است. مثلا همین که کارهایِ خانه را قبل از ساعت یک تمام میکنم و از همان ساعت مغزم آزاد شده و باقی روز را در اختیار خودم هستم، این شیرین نیست؟ تازه این بیداری شش صبحها با تمامِ سختیاش زیرِ زبانم مزه کرده و امروز توی مسیر بازگشت با خودم در مورد بیداری ساعت پنج هم زمزمههایی میکردم. ولی عاقلانهاش این است فعلا به همین ساعت شش راضی باشم.
از درس و کنکور هم فقط همین را بنویسم که هنوز نتوانستهام وسواس مطالعاتیام را کنار بگذارم و این به ضررم شده.
- ۳۰ مرداد ۴۰۱ - ۱۰:۲۳
به عقربههای ساعتِ اتاقخواب خیره شدهام و به این فکر میکنم که این عقربه ها منتظر هیچکس نماندهاند، منتظر هم نمیمانند و اگر با آنها حرکت نکنم جا خواهم ماند... چارهای جز حرکت ندارم.
- 21 مردادماه 401 • ساعت 21:55
صبح زود بیدار شدم و نگاهی سریع به دو فصل مهم زمین انداختم. تلفنم را برداشتم و برای پدرم نوشتم؛ برایم دعا کن! بی شک دعای تو عاقبتم را خیر میکند. می دانم از خواب که بیدار شود و پیامم را بخواند چشمانش نم می زند. تلفن ام را از دسترس خارج کردم و از خانه بیرون زدم. با اینکه امسال خیلی جدی نخوانده بودم اما نمیدانم چرا این سوال مدام توی سرم تکرار میشد که اگر قبول بشوم واقعا آدمِ این هستم که تا تَهَش ادامه دهم؟! شوخی که نیست! با این سن و سال، با این تارهای سپیدی که حالا تعدادشان خیلی زیاد شده، باید عاشق بود تا بتوان کل مسیر را ادامه داد!
به حوزه که رسیدم غلغله بود. مادرها و پدرهای منتظر را که دیدم، دلتنگ تر از همیشه شدم.
شماره ام را پیدا کردم! سالن اجتماعات. طبقه سوم.
روی صندلی نشستم. در حال و هوای خودم بودم که یکباره دیدم سالن پر شده از هم سن و سالهای من! چه بسا با سن های بالاتر. راستش کله سحر وقتی این آدمها را دیدم یک جور عجیبی امیدوار شدم. تا قبل آن حس میکردم فقط مغز من را الاغ گاز گرفته است! نگو حال خراب تر از من هم هستند! ساعت یازده و نیم پاسخنامه ام را تحویل دادم و خلاص! به خانه که رسیدم، پَرآو پرسید چطور بود؟ گفتم تصمیم دارم برای آخرین بار، یکسال دیگر از عمر نازنینم را صرف کنکور کنم.
- 10 تیرماه 401 • ساعت 22:18
وقتی کاری از دستم برنمیآید دلم میخواهد فقط بنویسم. حتی به باطل. فردا کنکور است و من اصلا نمیدانم چرا میخواهم در جلسه حاضر شوم. آقایِ راسل قرار است یکشنبه به آن شهر کوفتی برود و با رییس آن خراب شده صحبت کند. تنها امیدم این است که مهر تایید را روی برگه بزند و ما را از این سردرگمی نجات دهد. سه سال می شود که رسما از زندگی افتاده ایم. برای این فرصتی که نمیدانیم ته ماجرایش چه می شود، روان خودم را نابود کرده ام. شبها با فکر و خیال سر میگذارم و تمام روز را منتظر این هستم که شب برسد. حالا مغزم حکم چمدان سنگینی را دارد که فقط خستگی اش به جانم مانده. چه آرزوهایی داشتم... دلم میخواهد واقعا دنیا برای یک لحظه هم که شده بایستد و من برای همیشه از آن پیاده شوم. که دیگر نه حسرتی باشد، نه دلتنگی و نه دِینی. که دنیا جای قشنگی نبود، که دویدیم و دویدیم، که هنوز به خوشبختی نرسیده بودیم داغی را روی دلمان گذاشتند. که هر چه بلا بود را تقدیر خواندیم و پوستمان را کلفت تر کردیم.... حالا من در این نقطه از دنیا، در این لحظه، وازده ام. نگران و حیران فردایی هستم که نمیدانم آیا تقدیرِ خوش، قسمتمان خواهد شد یا نه؟!
+ دلم میخواهد هرچه زودتر بیایم و زیر همین پست برای سالها بعد، بنویسم؛ در ناامیدترین حالت بودم که بهترین اتفاق رقم خورد و بالاخره "شد".
- 9 تیرماه 401 • ساعت 22:35
اینکه یکباره روی تمام گذشته ات چشم ببندی و پا در مسیری بگذاری که هیچ شناختی نسبت به آن نداری، به حرف ساده می آید.
آقایِ راسل بارها خواسته از تصمیمی که گرفته ام منصرفم کند، اما اصلا نمی توانم از فکرش بیرون بیاییم! دیروز هم که با استاد علی صحبت میکردم مدام تکرار میکرد، قدر این استعدادت را بدان و حرفه ات را دنبال کن، بدون شک در این رشته سکویی خواهی شد. اما حقیقت این است که گوش هایم دیگر چیزی نمی شنوند و خیره سری ام به بالاترین درجه خود رسیده. باید اعتراف کنم اصلا احوال جالبی ندارم. حس میکنم مغزم هرز می رود. قدرت تصمیمم را به باد داده ام. به هر دری میزنم تا این حال را تغییر دهم. مدتی ست صبح ها ساعت شش از خانه بیرون میزنم و شروع به دویدن میکنم. هنوز به خانه برنگشته ام حالم خوب ِ خوب است اما به محض اینکه وارد خانه میشوم تمام افکار هجوم می آوردند. راه نفسم بسته می شود. نمیدانم اگر آقایِ راسل نبود چه به سرم میآمد. ای کاش می توانستم خودم را راحت ببخشم.
- 8 تیرماه 401 • ساعت 23:34