دریا موجه کاکا

شب تا صبح همه‌اش در فکر دریا بود؛

دریا موجه کاکا

شب تا صبح همه‌اش در فکر دریا بود؛

سلام خوش آمدید

۳ مطلب در دی ۱۴۰۱ ثبت شده است

- موسیقی جان است. جان! خودِ زندگی‌ست. شورِ پنهان است در من. غمم را شیرین می‌کند. غصه‌هایم را بر باد می‌دهد. دلتنگی‌هایم را چاره می‌کند.
- ۲۲ دیماه ۴۰۱ 

  • Darya

امروز قبلِ رفتن، موهایِ آباجی را بافتم، دور از چشم بابا توی اتاق بغلش کردم و گفتم: کاش انقدر از هم دور نمی‌شدیم آباجی، دلم برایتان تنگ می‌شود.
کوتاه و سخت و تلخ گفت؛ -دلت را محکم کن- .
گفتم: چهارده سال است که دارم تمرین می‌کنم دلم را محکم کنم، اما نمی‌شود. تنهایی آدم را ذره ذره از بین می‌برد آباجی. هیچ چیز حریفش نمی‌شود.
- ۱۶ دیماه ۴۰۱
- ساعت ۱۵:۳۸

  • Darya

تقویم را گذاشته بودم روی میز و هر روز یک خانه از آن را خط می زدم. آذر هم داشت تمام می شد که -بابا- رسید. حالا یازده روزِ دیگر فرصت دارم تا خوب به صورتش نگاه کنم، صدایش را خوب به گوشهایم بسپارم، دستهایش را لمس کنم و تویِ گوشش مرتب بگویم که؛ جانم به جانت بسته است بابا. و بعد پیشانی اش را ببوسم و بدون اینکه به چشمهایش نگاه کنم، خودم را به خواندن سطرهایی از یک کتاب مشغول کنم که مبادا بغضم را بفهمد. دیشب که -بابا- شمع های شصت و شش سالگی اش را خاموش می کرد، داشتم می بوسیدمش که آقایِ راسل عکس گرفت. -دُرُست همان لحظه ای که بابا داشت می خندید-. سالهاست که بابا اینطور نخندیده بود. آمدم اینجا بنویسم که من؛

- خنده های بابا - را بیشتر از هر چیزی توی این دنیا دوست دارم.

- ۶ دیماه ۴۰۱
 

+عنوان: برگرفته از کتاب کلیدر - محمود دولت آبادی

  • Darya