آنقدر بغض دارم که می توانم قدر یک دریا ببارم...
+ حالا کار رسید به دیوان. ببینیم دیوان عدالت کشور چه گلی به سرمان خواهد زد.
- 21 تیرماه 401 • ساعت 22:08
آنقدر بغض دارم که می توانم قدر یک دریا ببارم...
+ حالا کار رسید به دیوان. ببینیم دیوان عدالت کشور چه گلی به سرمان خواهد زد.
- 21 تیرماه 401 • ساعت 22:08
صبح زود بیدار شدم و نگاهی سریع به دو فصل مهم زمین انداختم. تلفنم را برداشتم و برای پدرم نوشتم؛ برایم دعا کن! بی شک دعای تو عاقبتم را خیر میکند. می دانم از خواب که بیدار شود و پیامم را بخواند چشمانش نم می زند. تلفن ام را از دسترس خارج کردم و از خانه بیرون زدم. با اینکه امسال خیلی جدی نخوانده بودم اما نمیدانم چرا این سوال مدام توی سرم تکرار میشد که اگر قبول بشوم واقعا آدمِ این هستم که تا تَهَش ادامه دهم؟! شوخی که نیست! با این سن و سال، با این تارهای سپیدی که حالا تعدادشان خیلی زیاد شده، باید عاشق بود تا بتوان کل مسیر را ادامه داد!
به حوزه که رسیدم غلغله بود. مادرها و پدرهای منتظر را که دیدم، دلتنگ تر از همیشه شدم.
شماره ام را پیدا کردم! سالن اجتماعات. طبقه سوم.
روی صندلی نشستم. در حال و هوای خودم بودم که یکباره دیدم سالن پر شده از هم سن و سالهای من! چه بسا با سن های بالاتر. راستش کله سحر وقتی این آدمها را دیدم یک جور عجیبی امیدوار شدم. تا قبل آن حس میکردم فقط مغز من را الاغ گاز گرفته است! نگو حال خراب تر از من هم هستند! ساعت یازده و نیم پاسخنامه ام را تحویل دادم و خلاص! به خانه که رسیدم، پَرآو پرسید چطور بود؟ گفتم تصمیم دارم برای آخرین بار، یکسال دیگر از عمر نازنینم را صرف کنکور کنم.
- 10 تیرماه 401 • ساعت 22:18
وقتی کاری از دستم برنمیآید دلم میخواهد فقط بنویسم. حتی به باطل. فردا کنکور است و من اصلا نمیدانم چرا میخواهم در جلسه حاضر شوم. آقایِ راسل قرار است یکشنبه به آن شهر کوفتی برود و با رییس آن خراب شده صحبت کند. تنها امیدم این است که مهر تایید را روی برگه بزند و ما را از این سردرگمی نجات دهد. سه سال می شود که رسما از زندگی افتاده ایم. برای این فرصتی که نمیدانیم ته ماجرایش چه می شود، روان خودم را نابود کرده ام. شبها با فکر و خیال سر میگذارم و تمام روز را منتظر این هستم که شب برسد. حالا مغزم حکم چمدان سنگینی را دارد که فقط خستگی اش به جانم مانده. چه آرزوهایی داشتم... دلم میخواهد واقعا دنیا برای یک لحظه هم که شده بایستد و من برای همیشه از آن پیاده شوم. که دیگر نه حسرتی باشد، نه دلتنگی و نه دِینی. که دنیا جای قشنگی نبود، که دویدیم و دویدیم، که هنوز به خوشبختی نرسیده بودیم داغی را روی دلمان گذاشتند. که هر چه بلا بود را تقدیر خواندیم و پوستمان را کلفت تر کردیم.... حالا من در این نقطه از دنیا، در این لحظه، وازده ام. نگران و حیران فردایی هستم که نمیدانم آیا تقدیرِ خوش، قسمتمان خواهد شد یا نه؟!
+ دلم میخواهد هرچه زودتر بیایم و زیر همین پست برای سالها بعد، بنویسم؛ در ناامیدترین حالت بودم که بهترین اتفاق رقم خورد و بالاخره "شد".
- 9 تیرماه 401 • ساعت 22:35
اینکه یکباره روی تمام گذشته ات چشم ببندی و پا در مسیری بگذاری که هیچ شناختی نسبت به آن نداری، به حرف ساده می آید.
آقایِ راسل بارها خواسته از تصمیمی که گرفته ام منصرفم کند، اما اصلا نمی توانم از فکرش بیرون بیاییم! دیروز هم که با استاد علی صحبت میکردم مدام تکرار میکرد، قدر این استعدادت را بدان و حرفه ات را دنبال کن، بدون شک در این رشته سکویی خواهی شد. اما حقیقت این است که گوش هایم دیگر چیزی نمی شنوند و خیره سری ام به بالاترین درجه خود رسیده. باید اعتراف کنم اصلا احوال جالبی ندارم. حس میکنم مغزم هرز می رود. قدرت تصمیمم را به باد داده ام. به هر دری میزنم تا این حال را تغییر دهم. مدتی ست صبح ها ساعت شش از خانه بیرون میزنم و شروع به دویدن میکنم. هنوز به خانه برنگشته ام حالم خوب ِ خوب است اما به محض اینکه وارد خانه میشوم تمام افکار هجوم می آوردند. راه نفسم بسته می شود. نمیدانم اگر آقایِ راسل نبود چه به سرم میآمد. ای کاش می توانستم خودم را راحت ببخشم.
- 8 تیرماه 401 • ساعت 23:34
بالاخره تمام شد. اجرای حکم زده شد. یکم تیرماه هزارو چهارصد و یک! و من و آقایِ راسل در سردرگم ترین حالت ممکن هستیم. به چشمهای ناامید و خسته ی هم نگاه می کنیم و به هم میگوییم قرار است همه چیز درست شود. پس غصه خوردن ممنوع! ولی آیا واقعا قرار است همه چیز درست شود؟!
امروز بعد از اینکه شنیدم با درخواست موافقت شده است، خوشحال شدم، اما الان... توی دلم بلواست. با شرایط فعلی، ریسک بزرگی کردیم.
- 8 تیرماه 401 • ساعت 19:20