دریا موجه کاکا

شب تا صبح همه‌اش در فکر دریا بود؛

دریا موجه کاکا

شب تا صبح همه‌اش در فکر دریا بود؛

سلام خوش آمدید

۱ مطلب در فروردين ۱۴۰۲ ثبت شده است

_ نوزده روز است که تا دَمِ درِ کانال و وبلاگم می‌آیم و دوباره بدون هیچ صدایی برمی‌گردم. هربار هم که تا دَمِ درِ اینجا آمدم دلم می‌خواست چندخطی بنویسم و یک -نوروز مبارک- تَهِ یادداشت بچسبانم و خلاص. اما تا می‌آمدم شروع کنم، همه‌چیز یادم می‌رفت. شده بودم مثل خدابیامرز نقره‌خانم -همسایه‌ی‌جون‌جونیِ ننه‌زری تویِ‌دِه-. اواخر عمرش انقدر سرِکوچه منتظرِ بچه‌هایش نشسته بود که یک روز تصمیم گرفت حافظه‌اش را به باد بسپارد. بعد از آن راحت‌تر زندگی کرد. نه کسی را می‌شناخت، نه دلتنگِ کسی می‌شد. انگار با کلِ دنیا قهر کرده بود. خلاصه این چند روز شده بودم -نقره‌خانم‌خدابیامرز-. حافظه‌ام را بی‌اختیار از دست داده بودم. مغزم خالیِ‌خالی شده بود.

_ بیست‌وپنجم اسفندماه بود که یک مشت لباس را تِپاندَم تویِ یک کوله‌پشتی و بیست‌وچهار ساعت بعد زنگِ درِ خانه‌ی‌بابا را زدم. مامان را که بغل کردم همه‌چیز را فراموش کردم. هیچ‌چیز جز مامان و آباجی و بابا و هدایت و زیبا را نمی‌دیدم. یعنی دلم می‌خواست که چیزی جز این‌ها نبینم. یک روز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم درختِ‌تاکِ خانه‌ی بابا -سبز- شده. یکدفعه. خیلی‌بی‌خبر. پرسیدم -بهار- کی آمد؟ بابا گفت وقتی خواب بودی، بهار آمد و رفت زیرِ پوستِ درختِ‌تاک جا خوش کرد. حس کردم دارد دیر می‌شود. یک کاغذ سفید گذاشتم روی‌میز و شروع کردم به نوشتنِ یک‌لیستِ بلندبالا از کارهایی که باید تویِ این سیصد‌وشصت‌وپنج روز انجام بدهم. همینطور داشتم تویِ ذهنم کارها را بررسی می‌کردم تا چیزی از قلم نیفتد که به خودم آمدم. از اینکه آدم، چه موجودِ حریصی می‌تواند باشد خنده‌ام گرفت. یواشکی خودم را تویِ آینه نگاه کردم و صدایِ نفسهایم را شنیدم. ذاتِ بهار این شکلی است که بی‌خبر تو را هم با خودش سبز می‌کند.

_ دوازدهم فروردینِ هزاروچهارصدودو بود که یک مشت لباس را تِپاندم توی کوله‌پشتی و بیست‌وچهار ساعت بعد به سفینه‌ی خودم برگشتم.

- ۱۵ فروردین‌ماه ۱۴۰۲

  • Darya