دریا موجه کاکا

شب تا صبح همه‌اش در فکر دریا بود؛

دریا موجه کاکا

شب تا صبح همه‌اش در فکر دریا بود؛

سلام خوش آمدید

۷ مطلب در شهریور ۱۴۰۲ ثبت شده است

صبح زود راه افتادم. قبل از بیداریِ خورشید. مامان و بابا را در آغوش گرفتم. در آن لحظه صحبت‌کردن سخت‌ترین کارِ دنیا بود. بوسیدمشان و در -سکوت- دستم را برایشان تکان دادم. ماشین حرکت کرد. دور شدم. بغض‌هایم را توی گلو فشردم و دلم را تویِ خانه‌ی -بابا- جا گذاشتم.

- ۳۱ شهریورماه ۴۰۲
- ساعت ۴:۱۲ صبح

  • Darya

- طُلوع/ خُراسان/ ۲۱ شهریورماه ۱۴۰۲

  • Darya

 

"گنجِ رنج"

روزی که داشتم برایِ کنکورِ ارشد خودم رو آماده می‌کردم، هیچ چیز سرِ جایِ خودش نبود. اما به خودم قول داده بودم که باید همین امسال قبول بشم. 🌱. و حالا همونی شد که می‌خواستم. 
- ۱۲ شهریور ۴۰۲

  • Darya

احساس می‌کنم از هم دور شده‌ایم، با اینکه صندلی‌هایمان را به هم چسبانده‌ایم و منتظرِ سرد شدنِ چایی‌هایمان هستیم.
چه بلایی سرِ قلبهایمان آمد؟
تو حواست بود؟

- ۱۲ شهریور ۴۰۲

- 🎧 عروسِ دریا_ بانو پوران

  • Darya

 

برسد به دستِ عباسِ معروفی که به گوشه‌ای از آبیِ کبودِ این آسمان سفر کرده.

آقای معروفی عزیز؛
الان که دارم این نامه را برایتان می‌نویسم قلبم را لایِ صفحه‌های کتابِ سمفونی‌مردگانتان گذاشته‌ام. لا‌به‌لای همین کلماتی که شما آنها را کنار هم چیده‌اید و شده حرفِ دلِ خیلی از ما آدمها.
"احساس می‌کردم وقتی آدم تنها می‌شود، تمامی غم دنیا در وجودش خیمه می‌زند. احساس می‌کند آن‌قدر از دیگران دور شده که دیگر هیچ وقت نمی‌تواند به آن‌ها نزدیک شود. می‌بیند میان این همه آدم حسابی تنهاست."
بله! حالا شما روی این چرخِ گردون نیستید و ما میان اینهمه آدم حسابی تنها شده‌ایم.
آقای معروفیِ عزیز؛ راستش من آدمِ کتابخوانی نبودم‌‌. وقتهایی هم که دلم میخواست اَدای آدمهای کتابخوان را در بیاورم به جایِ اینکه کتابی را به دست بگیرم، فقط برشهایی از یک کتاب را میخواندم که در اینترنت نشر داده بودند. یک روز به طور اتفاقی برشی از کتاب سال بلوایتان را خواندم و ماجرا از هم‌اینجا شروع شد، از همین چند کلمه‌ی نشسته در کنار هم!
"دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم،
چرا یادم به وسعت همه تاریخ است؟
و چرا آدم ها در یاد من زندگی میکنند
و من در یاد هیچکس نیستم؟
"
تصمیم گرفتم کتاب را تهیه کنم و بخوانم... و خواندمش. بعد از اتمام کتاب سالِ بلوایتان، سمفونی مردگانتان را خواندم و بعد هم  کتاب تماما مخصوصتان را و بعد کتاب ذوب شده و ....
نوشته‌های شما من را به خواندن عادت داد و این را مدیون شما هستم.
می‌دانید اقای معروفی، من از آن دسته آدمها هستم که توی خلوت، زیاد می‌نشینم. با خودم زیاد حرف می‌زنم، به آنچه می‌شنوم و می‌خوانم زیاد فکر میکنم. از روزی که خبر دادند قلبتان برای همیشه خاموش شده و قلمتان را برای همیشه روی کاغذ به حالِ خودش رها کرده‌اید، دلم برای آن قلم سوخت، دلم برای کاغذی که خالی از کلمه ماند سوخت، دلم برای چشمهایتان که در غربت بسته شد سوخت... و من از آن روز به قفسه‌ی کتابهایم که نگاه می‌کنم، می‌بینم غمگین‌ترین نقطه این خانه، همان قفسه‌ی کتابهای شماست. کتابهایی که روی همه‌شان اسم شما نوشته شده. و اینکه دیگر کتابی به نام شما چاپ نخواهد شد مرا خیلی غمگین می‌کند.

آخ آقای معروفی...
آخ از دستِ نبودن‌ها
رفتن‌ها
در غربت چشم بستن‌ها...

- ۱۵ شهریورماه ۱۴۰۱ • ساعت ۱۲ بامداد

 

  • Darya

انتظار از هر نوعی که باشد اصلا شیرین نیست. فقط و فقط زجر است.

- خبر رسیده که نتایج آزمون استخدامی را امروز اعلام می‌کنند.

کاش قبول شوم. کاش... ۷ شهریورماه ۴۰۲

  • Darya

مادرم زنِ شاد و خندانی بود. روزگار سخت گرفت و خنده‌هایش را دزدید. یعنی از وقتی -کاکا- را به آسمان‌ها بخشید، تمامِ شور و نشاطِ زندگی‌اش هم رفت. بعد از آن اتفاق، خیلی‌ها به او گفتند تویِ سوگ نشین. خیلی‌ها بخاطر اینکه مادرم دیگر نخندید، تَرکَش کردند، ارتباطشان کم شد و زخم و زبانهایشان زیاد!
دلم نمی‌خواست این را باور کنم، اما -زنِ زیبارویِ زندگیِ من- خیلی زود پیر شد. خیلی زود.

- ۶ شهریورماه ۴۰۲

  • Darya