آقای راسل میپرسد چشمهایت را که میبندی، به کجاها میروی که مثل ابر میباری؟
هندزفری را از گوشی جدا میکنم، حسینخان قوامی صدایش را انداخته توی گلویَش و شعری از آقاجان ابتهاج را میخواند؛
《مه و ستاره، دردِ من میدانند》.
میپرسم آقایِ راسل به نظرت شاعر تویِ سینهاش چه غمی داشته که این شعر را سروده؟
میگوید؛ از کجا میدانی در غم سروده؟
میگویم اگر غم نیست پس چرا تویِ شعرش، لابهلایِ کلمات دنبال کسی میگردد؟ سرگشته و حیران چه کسیست؟ اگر شعرش غم ندارد چرا حسین قوامی با این سوز میخواند و میگوید؟ 《تو ای پری کجایی》...
چرا از بین این همه شعر و شاعر آمده این شعر را انتخاب کرده و آن را با صدایِ خودش جاویدان کرده؟
اصلا وقتی داشته این شعر را میخوانده چطور دلش طاقت آورده و وسطِ آوازش گریه سر نداده؟
میدانی من بیشتر دلم برای آقاجان میسوزد. من به او فکر میکنم. به دلتنگی و فراق ارغوانَش. اصلا چه کسی بیشتر از آقاجان حواسش به ارغوان بود؟ حتما وقتی دلِ آقاجان تنگ میشد، میرفت زیر سایهی ارغوانش مینشست و همانجا دلتنگیهایش را به دست کلمات میداد. حالا ارغوان اگر دلش بگیرد با کی حرف میزند؟
خیلی میترسم راسل، میترسم یک روز "یلدا" توی صفحهی اینستاگرامش بنویسد -ارغوان- هم از دوری -بابا- دق کرد و دیگر برگهایش سبز نخواهند شد.
۱۲ آبان ۴۰۱ - ۲۱:۵۳