دریا موجه کاکا

شب تا صبح همه‌اش در فکر دریا بود؛

دریا موجه کاکا

شب تا صبح همه‌اش در فکر دریا بود؛

سلام خوش آمدید

۴ مطلب در مرداد ۱۴۰۱ ثبت شده است

امروز می شود روز پنجمی که دویدن را شروع کرده‌ام. از حالم اگر بخواهم بنویسم، باید بگویم روحیه‌ام را بدست آورده‌ام. کمتر غر میزنم، تمرکزم بیشتر شده، شبها راحت و بدون فکر میخوابم، استرسی که برای بلاتکلیفی کارِ پَرآو داشتم هم قابل کنترل شده و از همه مهمتر مهربان‌تر شده‌ام :) .
اما باید اعتراف کنم سحرخیزی شش صبح هنوز خیلی سخت است، ولی ساعت که زنگ میخورد خودم را به وعده‌ی نسیمِ خنک صبح و یک خیابان خالی از آدم و دیدنِ پرتوهای نور از لا‌به‌لایِ درختان فریب می‌دهم و از این فریبِ شیرین صبحگاهی بسیار خوشحالم.
وقتی میگویم فریبِ شیرین، به معنای واقعی شیرین است. مثلا همین که کارهایِ خانه را قبل از ساعت یک تمام میکنم و از همان ساعت مغزم آزاد شده و باقی روز را در اختیار خودم هستم،  این شیرین نیست؟ تازه این بیداری شش صبحها با تمامِ سختی‌اش زیرِ زبانم مزه کرده و امروز توی مسیر بازگشت با خودم در مورد بیداری ساعت پنج هم زمزمه‌هایی میکردم. ولی عاقلانه‌اش این است فعلا به همین ساعت شش راضی باشم. 
از درس و کنکور هم فقط همین را بنویسم که هنوز نتوانسته‌ام وسواس مطالعاتی‌ام را کنار بگذارم و این به ضررم شده.

- ۳۰ مرداد ۴۰۱ - ۱۰:۲۳

  • Darya

بالاخره بعد از بیست روز تنبلی کردن و بهانه آوردن، به دوست‌داشتنی‌ترین حالت از خود برگشتم. ساعت شش از خواب بیدار شدم و مسافت شش کیلومتری را دویدم. باشد که رستگار شوم :) 

 

- 26 مردادماه 401 • ساعت 12:17

  • Darya

پنج سال پیش وقتی خواستیم به این شهر بیاییم، کل پولمان سی میلیون بود و با این پول هرچه گشتیم خانه ای پیدا نکردیم. کارمان برای دوهفته این شده بود که صبح زود از خانه بیرون میزدیم و ساعت دوازده شب به خانه برمیگشتیم. تقریبا دیگر ناامید شده بودیم. به آخرین املاکی هم سری زدیم و ... هیچ! آقایِ راسل گفت دیگر فایده ای ندارد بهتر است برگردیم. خسته بودیم و سردرگم. در نزدیکی آن املاکی فضای سبزی بود با درختان سپیدار. از شدت خستگی روی چمن ها دراز کشیده بودیم که یکباره تلفن آقایِ راسل به صدا در آمد و آقایی که پشت خط بود گفت؛ یک مورد با مبلغی بیشتر از پس انداز ما پیدا شده که مالک گفته خانه را فقط به زوج بدون فرزند میدهم، پیشنهادش این بود که خانه را ببینیم! تلفن که قطع شد آقایِ راسل گفت؛بریم خانه را ببنیم؟ میخواستم بگویم ما که این مبلغ را نداریم. باقی پول را از کجا بیاوریم؟! اما ترجیح دادم زبان به کام بگیرم. نمیخواستم ته دل او را هم خالی کنم برای همین گفتم قبول. دیدنش که ضرری ندارد...

رفتیم خانه را دیدیم، خانه خوبی بود. اما هرچه حساب و کتاب کردیم، جور در نمی آمد. آقایِ راسل به مالک زنگ زد و درخواست کرد اگر امکان دارد اجاره نامه را بنویسیم و برای باقی پول یک الی دوماه به ما فرصت بدهد. او هم قبول کرد. خیرَش را ببیند. ( آن زمان پسرش که هفت یا هشت سال بیشتر سن نداشت مبتلا به سرطان بود. امیدوارم بهبودی اش را بدست آورده باشد).

حالا ما بودیم و زندگی ِ مشترکی که در ظاهر خیلی چیزها کم داشت! روزهای اول زندگی را به معنای واقعی دویدیم، آن زمانی را که تازه عروس و دامادها قول و قرار ماه عسل میگذارند و چمدانهایشان را با کلی ذوق و شوق می بندند، ما در خانه نشسته بودیم و منتظر دری بودیم که به رویمان باز شود تا بلکه قدری از حجم استرسمان کم شود.

تقریبا چند ماه قبل از آمدنمان به این شهر، فدراسیون سرآمدان علمی ایران طرحی داشت که در راستای حمایت از پژوهشگران بود، آقایِ راسل هم به پیشنهاد استادش رزومه اش را برای فدراسیون ارسال کرده بود. اگر طرح و رزومه اش پذیرفته میشد، آقایِ راسل به مدت یک سال به عنوان پژوهشگر از فدراسیون حقوق دریافت میکرد. آنوقت می توانستیم وام بگیریم و بدهی را پرداخت کنیم.... یک شب که برای پیاده روی بیرون رفته بودیم، نزدیک خانه بودیم که به آقایِ راسل گفتم چه می شود الان که به خانه می رسیم ایمیلَت را چک کنی، بعد ببینی از فدراسیون ایمیل آمده که رزومه شما پذیرفته شده است؟!

آن شب را خوب به خاطر دارم. با تمام جزییاتش. من مشغول دم کردن چای بودم که آقایِ راسل گفت؛ از فدراسیون ایمیل آمده و رزومه و طرحَش را پذیرفته اند...از خوشحالی تا خود صبح بیدار ماندیم. رویا بافتیم و حساب و کتاب کردیم...گاهی اوقات که گذشته را مرور میکنم می بینم روزهای سختی را در این غربت گذراندیم و فقط صبر کردیم. امید داشتیم آخرش خوب می شود و همه چیز درست می شود.

راستش این روزها با خودم که فکر میکتم دلم میخواهد الان که طاقت هردویمان به ته رسیده شاید وقت آن شده که خدا دری را به رویمان باز کند تا ما هم فرصتی پیدا کرده و نفسی تازه کنیم.

دلم میخواهد همین روزها قبل از اینکه دیر شود دوباره گوشی آقایِ راسل به صدا درآید و آنطرف خط مردی باشد و بگوید همه چیز درست شد. خیالتان راحت.

 

- 24 مردادماه 401 • ساعت 15:49

  • Darya

به عقربه‌های ساعتِ اتاق‌خواب خیره شده‌ام و به این فکر میکنم که این عقربه ها منتظر هیچکس نمانده‌اند، منتظر هم نمی‌مانند و اگر با آنها حرکت نکنم جا خواهم ماند... چاره‌ای جز حرکت ندارم.

 

- 21 مردادماه 401 • ساعت 21:55

  • Darya