دریا موجه کاکا

شب تا صبح همه‌اش در فکر دریا بود؛

دریا موجه کاکا

شب تا صبح همه‌اش در فکر دریا بود؛

سلام خوش آمدید

کوچک که بودم، حرف هایِ آدم‌بزرگ‌ها را زود باور می کردم. نمی‌دانم -مامان زری- از کی و کجا شنیده بود که اگر زیر باران آرزو کنی، زودتر اجابت می‌شود. بارها دیده بودم وقتی باران به سقفِ کاهگلیِ خانه‌‌‌اش می‌ریخت، پنجره‌ی چوبی‌ آبی‌رنگش را باز می‌کرد و دستش را زیر باران می‌گرفت. 
امروز که باران می‌بارید، یاد روزهای خیلی خیلی دور افتادم. آن روزهایی که من و -زیبا- حرفِ -مامان زری- را باور کرده بودیم و توی حیاطِ خانه دست‌های هم را می‌گرفتیم و زیر باران می‌چرخیدیم. آنقدر می‌چرخیدیم که بوی باران می گرفتیم. آباجی و کاکا هم از پشتِ پنجره نگاهمان می‌کردند و می‌خندیدند. -کاکا- هیچوقت نفهمید که من و -زیبا- زیرِ آن باران، چقدر ترسِ از دست دادنش را گریه کردیم و تویِ دلمان آرزو کردیم تا حالِ او خوب شود. آن روزها هیچکس خبر نداشت که سالها بعد، یکی خنده‌هایِ -کاکا- را از پشت پنجره می‌دزدد. -آباجی- در سکوت می‌نشیند، قامتِ -بابا- یک‌شبه خمیده می‌شود و چشمهایِ -مامان- دیگر سو نخواهند داشت.

۹ آذر ۴۰۱ - شبی که آسمان می‌بارید.

  • Darya

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی