درختِ پیرِ عزیزم؛
حس کردم باید نامهای بنویسم. اگر ننویسم حرفهایِ تویِ دلم آنقدر زیاد میشوند که بالاخره از یک جایِ بدنم بیرون میزنند. مثلا از تویِ چشمهایم. یا مثلا شکمم آنقدر بزرگ میشود که هر کس من را ببیند، فکر میکند چیزی تویِ شکمم قایم کردهام.
دیروز از آن خانه کوچ کردیم و من به ناچار برایِ -همیشه- پنجرهی اتاقی که تو به آن تکیه داده بودی را بستم.
حالا شبیه یک -موجودِ دلتنگ- شدهام، که هرلحظه دلش میخواهد بال در بیاورد و بیایید روی شاخههایت بنشیند. کاش واقعا میتوانستم. کاش آدم میتوانست به چیزی تبدیل شود که دلش میخواهد. آخ درختِ پیرِ عزیزم؛ یادت هست یک شب آرام تویِ گوشت گفتم آدم تویِ این دنیا نباید به چیزی دل خوش کند؟ یادت هست گفتم انگار یکی همیشه منتظر نشسته تا خوشیها را از آدم بدزدد؟ من آن حرفها را از ترس میگفتم، چون به تو دل بسته بودم، به آبیِ آسمانی که از لابهلایِ شاخههایت دیده میشد دل بسته بودم. و حالا قبل از اینکه -بهار- بیاید بالاخره -تو- را از من دزدیدند و من زورم به آدمبزرگها نرسید.
درختِ پیرِ مهربانم؛ امروز صبح که از خواب بیدار شدم دلم نمیخواست سرم را از زیرِ لحافِ چهلتکهام بیرون بیاورم و با آدمها حرف بزنم. چون نمیتوانستم به آنها بگویم بهترین دوستم را از دست دادهام. نمیتوانستم به آنها بگویم چقدر دلم برایت تنگ شده است. اگر هم میگفتم آنها باور نمیکردند. در این لحظه هیچ چیز نمیتواند غمانگیزتر از این باشد که تویِ قابِ پنجرهی خانهی جدید، یک دیوارِ سیاهِ سیمانی جایِ -تو- را گرفته است.
- ۷ اسفندماه ۴۰۱