- دیشب حوالی ساعت نُه بود که به خانه رسیدم. دردِ شانه امانم را بریده بود. خسته بودم و خوابم برد. ساعت چهار صبح بیدار شدم. نهارِ آقای ِ راسل را پختم. لباسهایم را پوشیدم و ساعت ۶ سوارِ اتوبوس شدم.
- ساعت ۰۸:۵۱. حالا چیزی تا ترمینال نمانده. تمامِ جاده را جوادِ معروفی پیانو نواخت و من یک دل سیر گریه کردم. اما الان حالم خوب است. یعنی حالم تویِ دانشگاه خوب است. همهچیز را از یاد میبرم. میشوم یک آدمِ فراموشکار.
- ساعت ۹:۱۵. گیت ورودی دانشجویان. سری برای آقایانِ حراست تکان دادم و عبور کردم. برنامه امروز از این قرار بود؛ گِلهایی که هفته گذشته ساختم را وَرز دهم تا برای چرخکاری آماده شوند و ساخت ظروف را شروع کنم. بعد هم کتابخانه و جمعآوری مطالب برای همایش اصفهان. اما با این درد، امروز از ورود به کارگاه محروم شدم و به گوشهای از کتابخانه پناه بردم.
- ساعت ۱۱:۰۹: مشغول نت برداری از مطالبِ همایش بودم که دکتر میم تماس گرفت. خب باورم نمیشد با آن همه درگیریِ فکری و کاری، مقالهای که دو روز پیش به دستش رسانده بودم را خوانده باشد!
بله، در کمالِ ناباوری نسخهی اول مقاله را خوانده بود و کاملا راضی بود.
این بهترین خبر امروز بود. زحمتِ ششماههای حالا دارد به ثمر مینشیند. :).
- ساعت ۱۵:۵۵. ترمینال تبریز. در راهِ بازگشت به خانه.
- ۱۸ مهر ۴۰۳ | تبریز