- هر چه کانال بود، موسیقی، کتاب، حتی دست‌نوشته‌هایم را بستم. بستم چون حوصله‌‌ام دیگر جوابِ خیلی چیزها را نمی‌دهد.

- چند روز بود که منتظر باران بودم. پرده‌ی اتاق را به یک سمتِ دیوار کشیده بودم و چشمم مدام به آسمان بود. به راسل می‌گفتم، دیگر هیچ چیز سرِ جایِ خودش نیست. نه برفی می‌بارد و نه بارانی. انگار نه انگار که زمستان است. 

- دیشب قبل از خواب باران بارید. تویِ رختخواب به پنجره خیره شده بودم. می‌ترسیدم چشم‌هایم را ببندم و وقتی بیدار می‌شوم از باران خبری نباشد. گوش‌هایم را به صدایِ باران دادم. جنگل‌هایِ هیرکان را به یاد آوردم. حالا تمامِ جانم آرام گرفته بود. دلم می‌خواست دنیا برایِ چند روز تویِ این لحظه متوقف شود.

- ۱۶ دی‌ماه ۴۰۲