تا همین الان که به قولِ بعضیها اندازهی یک خرس گنده سن دارم، هر وقت که دلم میگیرد، یا چه میدانم کسی انگشتش را جا کرده باشد تویِ دلم و آن را خراشیده باشد، یا که دلتنگی امانم را بریده باشد، میروم روی بازوهایِ بابا سَر میگذارم. من تا مدتها مثل همان دختربچهی کم سن و سال خیال میکردم که بازوهایِ بابا از همه چیز تویِ این دنیا قویتر است. تا اینکه یک روز دنیا زورش را نشانم داد. خُب راستش آدم وقتی عزیزی را از دست میدهد، [بیشتر از همیشه میترسد]. انگار فهمیده باشد که دنیا شوخی ندارد و زورش از زورِ بازوهایِ بابا هم بیشتر است، برایِ همین ترس میآید و همخانهات میشود. حواست جمع میشود که قدرِ آدمها را بیشتر بدانی، فرقی هم نمیکند آن آدم پدرت باشد یا هفت پشت غریبه. لااقل برایِ من اینطور بوده و هست.
این هم روزگاریست که دلِ من برایم ساخته!
- ۲۳ آذرماه ۴۰۳