دریا موجه کاکا

شب تا صبح همه‌اش در فکر دریا بود؛

دریا موجه کاکا

شب تا صبح همه‌اش در فکر دریا بود؛

سلام خوش آمدید

پنج‌شنبه‌ای که گذشت، مراسمِ چهل‌اُم ننه‌زری بود. بخاطر کارهایِ دانشگاه نتوانستم خودم را به مراسمِ چهل هم برسانم. حتما -ننه- چهل روز است که چشم انتظار است. مامان پُشتِ تلفن می‌خواست گریه کند. اما نکرد. فقط با بغض گفت، آدم تویِ هر سنی که باشد وقتی -مادرش- را از دست می‌دهد، تنهاترین آدمِ دنیا می‌شود. راست هم می‌گوید. چه کسی جز ننه حالِ مادرم را می‌فهمید؟! چه کسی جز مامان حالِ من را می‌فهمد؟! به مامان قول دادم که تعطیلات عید کنارش باشم. تلفن را قطع کردم. خسته بودم. ساعت یازده سرم را روی بالش گذاشتم. تا چشمهایم را بستم، رسیدم به دربِ چوبیِ حیاطِ ننه. از آن همه حرفهایِ مامان، فقط این جمله‌اش توی گوشم تکرار می‌شد؛ [دایی‌ها تصمیم گرفته‌اند خانه‌ی ننه را به مهندس‌هایِ نیروگاه اجاره بدهند]. انگار که تمامِ خاطراتِ کودکی‌ام را ریخته‌ باشند تویِ یک بقچه و داده باشند دستم. احساسِ سرگشتگی می‌کردم‌. آواره شده‌ بودم. توی کوچه‌هایِ آبادیِ ننه آواره‌ام کرده‌ بودند. خوابهایم پریشان شد. دیشب دایی را می‌دیدم که حیاطِ خانه‌ی ننه را می‌کَنَد. آن‌طرفش آتشِ کم‌جانی شعله می‌زد. خودم را دیدم که تکیه داده بودم به درِ خانه‌ی ننه و نمی‌دانم به که و چه نگاه می‌کردم‌. صبح که از خواب بیدار شدم دلم می‌خواست پرنده‌ای بودم. تا درختِ توتِ حیاطِ ننه پرواز می‌کردم‌. روی همان درخت آنقدر می‌نشستم تا ننه دوباره به حیاطِ خانه‌اش سر بزند. بعضی وقتها فکر می‌کنم ننه نَمُرده است. فقط چون دلش از آدمها گرفته بود، چون خسته بود، خودش را برایِ مدتی از چشمِ ما پنهان کرده.
- ۹ دیماه ۴۰۲

  • Darya

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی