دریا موجه کاکا

شب تا صبح همه‌اش در فکر دریا بود؛

دریا موجه کاکا

شب تا صبح همه‌اش در فکر دریا بود؛

سلام خوش آمدید

الان چند شب است که از شدت اضطراب، در خواب با خودم حرف می‌زنم و گاهی آنقدر دندانهایم را روی هم فشار می‌دهم که آقایِ راسل از خواب بیدار می‌شود و دستی روی موهایم می‌کشد تا از کابوسی که می‌بینم رهایی یابم. اما این ترس و خشمی که به هم گره خورده دست از سرم بر نمی‌دارد. آقایِ راسل می‌گوید؛ می‌دانم اتفاقات و اخبارِ سیاهِ این روزها شکننده‌ات کرده، اما تلاش کن تا احساساتت را کنترل کنی. لبخندِ تلخی می‌زنم و میگویم، احساسات؟! دیگر دلم نمی‌خواهد حرفی بزنم، سکوت می‌کنم. چند قطره اشک به پهنایِ صورتم سقوط می‌کند. چشمهایم را می‌بندم، پشتِ تاریکی ِ پلکهایم دختری را می‌بینم که دستهایش را به سمتِ من دراز کرده، میخواهم به سمتَش بروم، اما نمی‌توانم. انگار تمامِ جانم را به یغما برده‌اند. یخ بسته‌ام. سرد و کرخت. نفسم سنگین می‌شود، دلم می‌خواهد از این دیوار بیرون بروم و غمِ درون ِ وجودم را هواااار بکشم. جوری که صدایم تا هفت آسمان هم برسد. انگار صدای هزاران زن در گوشم فریاد می‌شود. بغضم را در جانِ خسته‌ام فرو میدهم و به آقایِ راسل می‌گویم؛ دیگر کار از کنترلِ احساسات گذشته، راه را بر مردم تنگ و تاریک کرده‌اند. چهل‌ سال است رنگِ شادی را ندیده‌ایم. خودمان را به بی‌عاری زدیم تا دوام بیاوریم، نشد که نشد. چهل سال است خون ریخته اند در کاسه و خوردِمان داده‌اند، باز هم دم نزدیم. پدران و مادرانمان، جوانی و عمرشان را برای این خاک گذاشتند و خدمت کردند، چه در جنگ، چه بعد از جنگ. اما آخر ِ کار، نتیجه چه شد؟ هشتِ‌شان گِرو نُهِ‌شان بود همیشه.
سال نو می‌شد، پدر شرمنده بود. مهر می‌آمد، پدر شرمنده بود. دختر عروس و پسر داماد می‌شد، پدر شرمنده بود. این همه جنگیدند و جان دادند، جوابی جز شرمندگی برای فرزندانشان نداشتند. حالا هر روز دارند نهالهای این خاک را جلوی چشمانمان می‌سوزانند، به بند می‌کشندشان. قلبهایِ پر از مهرشان را با گلوله نشانه گرفته‌اندُ من و تو نشسته‌ایم حرف از کنترل احساس می زنیم؟
نه آقایِ راسل! من دیگر تابِ دیدن و شنیدن ِ این همه سیاهی و تلخی را ندارم. دلم میخواهد من هم از فردا به جمعِ معترضان بپیوندم.

- آقایِ راسل به رسمِ همیشه با طنینی آرام می‌گوید؛ اگر دلت تسکین می‌گیرد، {برو}.

پتو را روی سرم می‌کشم. چشمهایم را می‌بندم، پشتِ تاریکی ِ پلکهایم دختری را می‌بینم که دستهایش را به سمتِ من دراز کرده و لبخند می‌زند. دستانش را محکم می‌گیرم و هر دو به سمت -نور و آزادی- می‌رویم.

- ما ایران را پَس می‌گیریم -

- 17 مِهرماه 401 | به وقتِ آزادی و به یادِ مهسا

  • Darya

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی