دریا موجه کاکا

شب تا صبح همه‌اش در فکر دریا بود؛

دریا موجه کاکا

شب تا صبح همه‌اش در فکر دریا بود؛

سلام خوش آمدید

۱۰ مطلب در مهر ۱۴۰۱ ثبت شده است

از این بارانِ بی‌وقفه و اَبرهای سیاهی که وسطِ دلِ آسمان چمباتمه زده‌اند هم پیداست که آسمان دلش خیلی گرفته... خیلی زیاد. 🌧

۳۰ مهر ۴۰۱ - ۱۷:۰۰

  • Darya

کاش اتاقم سقف نداشت و ستاره‌ها هروقت که دلشان می‌خواست سُر میخوردند و آرام می‌افتادند رویِ بالشِ ارغوانی رنگم.
آن‌وقت من توی تختم یک آسمانِ ارغوانی رنگ پرستاره را بغل می‌کردم و خوابهای شیرین می‌دیدم. 

۲۸ مهر ۴۰۱ - ۰۰:۵۵

  • Darya

فقط یک قسمت از این مربعِ بزرگ باقی مانده تا تمام شود. بعد که تمام شد من می‌توانم بروم سراغِ قفسه‌های کتابم و دوباره آنقدر کتاب بخوانم تا کلمه بالا بیاورم.
۲۶ مهر ۴۰۱ - ۲۱:۴۲

  • Darya

این روزها دلم میخواهد لباسِ یک مادرِ مهربان را به تن کنم و -ایران- را بغل بگیرم. گیسوانَش را ببافم - دمِ گوشش لالایی بخوانم و روی پاهایم بخوابانَمَش.


🕊

  • Darya

خیلی مسخره است که جادوگر ِبنفش در ماه یکبار هم حالم را نمی‌پرسد، بعد یکهو سروکله‌اش پیدا می‌شود و پیام می‌دهد که نگرانتان هستیم! که توی این آشفته‌بازارِ حکومت حواستان باشد، پشت تلفن و توی چت در مورد اعتراضات چیزی نگویید، حرفی نزنید که سرتان را به باد بدهید.
فکر می‌کند هنوز یادم رفته، آن روزی که انگشتِ لاغر و درازش را که مرا یاد عصایِ جادوگرها می‌اندازد را توی صورتم جا کرده بود و می‌گفت هرچه سرت بیآید حقّ‌ات است.

  • Darya

من مست و تو دیوانه ما را که بَرَد خانه؟
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
در شهر یکی کَس را هوشیار نمی بینم
هر یک بدتر از دیگر -شوریده و دیوانه-
شوریده و دیوانه
شوریده و دیوانه
شوریده و دیوانه
 

  • Darya

هی فکر‌های عجیب و غریب می‌آیند توی سرم. مثلا دوباره به سرم زده آدرس خانه‌‌ی جدیدم را به این چندتا آدمِ قلب آبیِ مهربان بدهم.

  • Darya

چه کسی می‌داند که من چقدر پر از دردم، پر از حسرتم، پر از حرفهایی‌ هستم که هیچوقت، هیچ گوشی برایِ شنیدنشان پیدا نکردم. چه کسی می‌داند واقعا؟!
برایِ همین‌هاست که شدم یک دیوانه! برایِ همین‌هاست که اسمی قشنگ‌تر از دنیایِ شیرینِ دیوانه پیدا نکردم.

  • Darya

قصه ی این وبلاگ، قصه یک آدمِ دیوانه است، که حالش فقط با نوشتن خوب می شود.

۲۱ مهر ۴۰۱

  • Darya

الان چند شب است که از شدت اضطراب، در خواب با خودم حرف می‌زنم و گاهی آنقدر دندانهایم را روی هم فشار می‌دهم که آقایِ راسل از خواب بیدار می‌شود و دستی روی موهایم می‌کشد تا از کابوسی که می‌بینم رهایی یابم. اما این ترس و خشمی که به هم گره خورده دست از سرم بر نمی‌دارد. آقایِ راسل می‌گوید؛ می‌دانم اتفاقات و اخبارِ سیاهِ این روزها شکننده‌ات کرده، اما تلاش کن تا احساساتت را کنترل کنی. لبخندِ تلخی می‌زنم و میگویم، احساسات؟! دیگر دلم نمی‌خواهد حرفی بزنم، سکوت می‌کنم. چند قطره اشک به پهنایِ صورتم سقوط می‌کند. چشمهایم را می‌بندم، پشتِ تاریکی ِ پلکهایم دختری را می‌بینم که دستهایش را به سمتِ من دراز کرده، میخواهم به سمتَش بروم، اما نمی‌توانم. انگار تمامِ جانم را به یغما برده‌اند. یخ بسته‌ام. سرد و کرخت. نفسم سنگین می‌شود، دلم می‌خواهد از این دیوار بیرون بروم و غمِ درون ِ وجودم را هواااار بکشم. جوری که صدایم تا هفت آسمان هم برسد. انگار صدای هزاران زن در گوشم فریاد می‌شود. بغضم را در جانِ خسته‌ام فرو میدهم و به آقایِ راسل می‌گویم؛ دیگر کار از کنترلِ احساسات گذشته، راه را بر مردم تنگ و تاریک کرده‌اند. چهل‌ سال است رنگِ شادی را ندیده‌ایم. خودمان را به بی‌عاری زدیم تا دوام بیاوریم، نشد که نشد. چهل سال است خون ریخته اند در کاسه و خوردِمان داده‌اند، باز هم دم نزدیم. پدران و مادرانمان، جوانی و عمرشان را برای این خاک گذاشتند و خدمت کردند، چه در جنگ، چه بعد از جنگ. اما آخر ِ کار، نتیجه چه شد؟ هشتِ‌شان گِرو نُهِ‌شان بود همیشه.
سال نو می‌شد، پدر شرمنده بود. مهر می‌آمد، پدر شرمنده بود. دختر عروس و پسر داماد می‌شد، پدر شرمنده بود. این همه جنگیدند و جان دادند، جوابی جز شرمندگی برای فرزندانشان نداشتند. حالا هر روز دارند نهالهای این خاک را جلوی چشمانمان می‌سوزانند، به بند می‌کشندشان. قلبهایِ پر از مهرشان را با گلوله نشانه گرفته‌اندُ من و تو نشسته‌ایم حرف از کنترل احساس می زنیم؟
نه آقایِ راسل! من دیگر تابِ دیدن و شنیدن ِ این همه سیاهی و تلخی را ندارم. دلم میخواهد من هم از فردا به جمعِ معترضان بپیوندم.

- آقایِ راسل به رسمِ همیشه با طنینی آرام می‌گوید؛ اگر دلت تسکین می‌گیرد، {برو}.

پتو را روی سرم می‌کشم. چشمهایم را می‌بندم، پشتِ تاریکی ِ پلکهایم دختری را می‌بینم که دستهایش را به سمتِ من دراز کرده و لبخند می‌زند. دستانش را محکم می‌گیرم و هر دو به سمت -نور و آزادی- می‌رویم.

- ما ایران را پَس می‌گیریم -

- 17 مِهرماه 401 | به وقتِ آزادی و به یادِ مهسا

  • Darya